ترجمه حرفهای رونیکا تا قبل از یکسالگی

اینها مجموعه لغاتی هستند که رونیکا تا الان به زبون میاره به اضافه خیلی چیزای دیگه که هنوز تقریبا نا مفهوم هستن: قلب

 

مَم مَم = هر نوع خوردنی که مورد علاقه رونیکا باشه

دَدَ = دَدَر (بیرون از خونه)

آب آب = تاب تاب

آب = آب

پ = توپ!

اَب = اسب

داب = گاو

اِت = یک

دو = دو

تِ = سه

اینا = هر چیزی که رونیکا اسمش رو نمیتونه تلفظ کنه!

اونا = شبیه همون "اینا" هست ولی اشاره به دور!

این = این

اون = اون

اب = لب

هان هان = ماشین سواری

إتاب = کتاب

به به = بعد از خوردن "مم مم" خوشمزه اینو میگه! هورا

ماما = مامان

بابا = بابا

اَئُو = الو

دی دی = جیک جیک (صدای جوجه کوچولو در سی دی تپلی)

اُد اُد = قد قد (صدای خانم مرغه در سی دی تپلی)

باپ باپ = هاپ هاپ (صدای شخصیت کارتونی مورد علاقه رونیکا در سی دی تپلی) قهقهه

(توضیح: سی دی تپلی و حیوانات مزرعه یه سی دی موزیکال شاده که بصورت کارتونی و شعر درباره ١۴ تا از حیوانات مختلف به بچه ها آموزش میده. رونیکا عاشق این سی دی هست و حتما روزی چند بار باید ببینه و علاقه زیادی به شخصیتهای کارتونیش داره!)



 
سفر به تهران بعد از 3 سال مهاجرت از تهران


در این مدت اتفاقات زیادی افتاد که مهمترینش دندان درآوردن رونیکا بود نیشخند سفر چند روزه به تهران و شب یلدا  هوراکه با وجود دخملی به جشن کوچولو تبدیل شد. برای عکس گرقتن از رونیکا بسیار تقلا کردیم آخه اون تا دوربین رو می دید می خواست از دست ما بگیرتش.


دخمل کوچولومون روز بروز داره شیرین تر از قبل می شه و همینطور شادتر و با شادی و خنده هاش به زندگی یکنواخت ما شادی بخشیده.

رونیکا جون دوستت دارم و امیدوارم همیشه خنده شادی بر لبانت جاری باشه.
دخمل ناز نازی در سفر تهران بسیار با ما همکاری کرد هر چند مسافت طولانی شیراز به تهران باعث شده بود تو ماشین حوصله اش سر بره و بدلیل سرمای هوا ما نمی تونستیم خیلی از ماشین پیاده بشیم ولی در انتهای شهرضا به پارک بردیمش و سوار تاب شد و در مسیر قم تهران نیز در مجتمع رفاهی مهتاب غذا خوردیم و برای رونیکا کتاب و اسباب بازی جدید خریدیم تا کمی خستگی از تن کوچولوش بیرون برود.


در مدت کوتاهی که تهران بودیم به دربند، پاساژ پونک و تجریش و .... رفتیم تا خاطرات گذشته زندگی در تهران را که الان حدود ٣ سالی میشه که ازش دور هستیم را یادآوری کنیم چند تا عکس نیز گرفتیم ولی در کل زمان کوتاه بود و اشکان مرخصی بیشتر نداشت.


چند روز دیگه به تولد یکسالگی دخمل ناز بیشتر نمونده قصد داشتیم تولد دخملی برنامه خاصی بچینیم ولی احتمالا دو تا برنامه داشته باشیم یعنی هم قبلی که بابایی قولش رو داده که سورپریز است و دیگری که در خونه برگزار می شه. عینک ساکت


خیلی عجیب به نظر می یاد که پارسال این موقع هنوز رونیکا جون در بطن من بود و حالا جست و خیز کنان تمام خونه رو زیر و رو می کنه انگار که نه انگار که یکساله به خانواده کوچک ما وارد شده.رونیکا جان  دوستت دارم به اندازه ای که کمتر مادری اینقدر فرزندش رو دوست داشته.ماچ قلب



 
اولین شب یلدای رونیکا

این هم چند عکس از اولین شب یلدا با حضور رونیکاهورا

 

اولین شب یلدای رونیکا!

 

 

اولین شب یلدای رونیکا!

رونیکا: خوب، اول کدوم را امتحان کنم؟! متفکر

 

رونیکا

 

اولین شب یلدای رونیکا!

 

 

اولین شب یلدای رونیکا!

رونیکا در حال تست میوه ها

 

اولین شب یلدای رونیکا!

 

اولین شب یلدای رونیکا!

 

اولین شب یلدای رونیکا!

 

اولین شب یلدای رونیکا!

 

اولین شب یلدای رونیکا!

 

اولین شب یلدای رونیکا!



 
روزهای پائیزی

بعد از یک مدت نسبتا طولانی سلام .

مامانی حسابی سرش شلوغ بود از طرفی اسباب کشی و نقل مکان به خانه ای که نزدیک محل کار بابایی باشه و   بعد از جابجایی هم کامپیوتر شدیدا ویروسی شده و لپ تاب بابایی هم همیشه قرق هست و اما دخملی که با، بازیگوشی ها و شیرین کاری هاش  همه رو شیفته خودش کرده.

دخمل مامان اسباب بازیهاش رو خیلی دوست داره مخصوصا کتابهاشو که دقیقه های طولانی باهاشون سرگرم می شه و مجذوب تصاویرشون می شه  و با انگشت اشاره ی کوچولوش روی تصاویر می گذاره و یک چیزایی هم بلغور می کنه مامانش فداش بشه.

قبلا اسباب بازیهایی که صدا دار و جغجغه ای بودند رو بیشتر دوست داشت ولی حالا خیلی به ندرت سراغشون بره البته نباید از اسب بنفشش نمیشه گذشت که عاشقشششششه، انگار که مادرزادی سوار کار بوده عزیزم فدات بشم مامانی.

دیروز رفته بودیم نمایشگاه کتاب شیراز در مقابل نمایشگاه تهران قابل قیاس نبود ولی کلی سی دی آموزشی و کتاب واسش خریدیم حدود ۶۰ تا کتاب های جالب که از می می نی و مجموعه آموزشی خانواده خرسها و مجموعه کتابهای آموزشی رفتاری خیلی خوشم آمد ولی خیلی از کتابهایی که مد نظرم بود گیرم نیومد.

- روز کودک و روز دختر هم رونیکا رو بردیم شهر شادی و واسش هدیه خریدیم بعد هم در رستوران شهر شادی شام خوردیم رونیکا که از بیرون رفتن(ددر) خیلی خوشش می یاد و مامانش هم از خرید در کنار هم روزهای خوبی رو گذروندند مامانی همیشه شاد باشی عزیزم انشاالله مادر شدنت رو ببینم عزیزم



 
بدنیا آمدن رونیکا

دکتر تاریخ 5 بهمن را برای سزارین تعیین کرده بود ولی در یک روز سرد احساسم بهم گفت باید بلند بشی و خانه را تمیز ممیز کنی که بزودی یک مهمان در راه است اما نمی دونستم که .....نگران

اون روز را تا توانستم کار خانه کردم و آن روز به شب رسید دم دم های صبح ساعت سه و نیم بود که مثل شب های گذشته به دلیل دل ضعفه بیدار شدم و  همسری رفت تا سیب بیاره(آخه من هنوز کاملا برای خوردن و آشامیدن آزاد نبودم) اما دل غافل که کیسه آب نشتی کرده بود واقعا وحشتناک بود داشتم از ترس قالب تهی می کردم و به بیمارستان زنگ زدیم تا پزشک خودش رو برسونهخیال باطل

خلاصه کنم که تا به مرحله عمل سزارین برسم چه اتفاقاتی افتاد و چقدر لفتش دادند تا تمام کیسه آب تخلیه شده بود یعنی وقتی روی تخت عمل خوابیدم رونیکا در شکمم آنچنان وول می خورد که قلبم آمده بود توی دهنم استرسدر حین عمل خانم دکتر شروع به حرف زدن با سایرین کرد انگار که نه انگار دلقک

فقط دعا می کردم دخملی آسیب نبینه وقتی رونیکا بدنیا آمد در حینی که آروم گریه می کردم خواهش کردم دخملی را بهم نشون بدهند تا از صحت و سلامتیش مطمئن شوم،



 
ماههای آخر بارداری

ماه هشتم را بهتر از ماههای قبل طی کردیم و الان در ماه نهم هستیم و سراسر وجودم خوشحالی توام با استرس است.

از ماه دوم بارداری بود که حالم بد و بدتر شد فقط خدا می خواست که رونیکا و من از این شرایط بحرانی جان سالم به در ببریم.

در تمام این مدت آرزوی خوردن غذاهای لذیذ و میوه را داشتم تصور کنید در دوران بارداری که هر خانمی ویار داره من حتی نمی توانستم از میوه ها استفاده کنم تا جایی که آنقدر تهوع ام زیاد بود که این اواخر خون بالا می آوردم، تازه از وقتی وارد ماه هشتم شدم می توانستم کمی غذا و آب و میوه بخورم خیلی عجیبه نه! آخ

پتاسیم خونم انقدر پایین بود که در بیمارستان به مدت 10 روز بستری شدم و از بس به دستهام سرم زده بودند دیگه رگ پیدا نمی کردند و هر بار برای پیدا کردن رگ چند بار روی دستهام تزریق انجام می دادند آخر سر هم بدلیل اذیت شدن من از این قضیه همسری رضایت کتبی داد تا با رضایت خودمان بیمارستان را ترک کنیم کلافه