دکتر تاریخ 5 بهمن را برای سزارین تعیین کرده بود ولی در یک روز سرد احساسم بهم گفت باید بلند بشی و خانه را تمیز ممیز کنی که بزودی یک مهمان در راه است اما نمی دونستم که .....
اون روز را تا توانستم کار خانه کردم و آن روز به شب رسید دم دم های صبح ساعت سه و نیم بود که مثل شب های گذشته به دلیل دل ضعفه بیدار شدم و همسری رفت تا سیب بیاره(آخه من هنوز کاملا برای خوردن و آشامیدن آزاد نبودم) اما دل غافل که کیسه آب نشتی کرده بود واقعا وحشتناک بود داشتم از ترس قالب تهی می کردم و به بیمارستان زنگ زدیم تا پزشک خودش رو برسونه
خلاصه کنم که تا به مرحله عمل سزارین برسم چه اتفاقاتی افتاد و چقدر لفتش دادند تا تمام کیسه آب تخلیه شده بود یعنی وقتی روی تخت عمل خوابیدم رونیکا در شکمم آنچنان وول می خورد که قلبم آمده بود توی دهنم
در حین عمل خانم دکتر شروع به حرف زدن با سایرین کرد انگار که نه انگار 
فقط دعا می کردم دخملی آسیب نبینه وقتی رونیکا بدنیا آمد در حینی که آروم گریه می کردم خواهش کردم دخملی را بهم نشون بدهند تا از صحت و سلامتیش مطمئن شوم،